تبليغاتX
بهار عشق
بهار عشق
عشق
|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در دوشنبه هفدهم مهر 1385 ساعت 11:19 |

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در دوشنبه هفدهم مهر 1385 ساعت 11:17 |

یه عکس زیبا
|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در دوشنبه هفدهم مهر 1385 ساعت 11:15 |

به تو
|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در دوشنبه هفدهم مهر 1385 ساعت 11:13 |

بی وفا
|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در دوشنبه هفدهم مهر 1385 ساعت 11:11 |

طلب عشق
|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در دوشنبه هفدهم مهر 1385 ساعت 11:7 |

همسفر
 
|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 12:26 |

دنیای بد

دنیارا بد ساخته اند....کسی را دوست داری.

تورا دوست نمی دارد.کسی تورا دوست دارد.

تو دوستش نمی داری.اما کسی تو دوستش داری

واو هم تورا دوست دارد به رسم آیین هرگز به هم نمیرسند

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 12:21 |

زندگی

دستم بوي گل ميداد ، مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند 

ولي   هيچ  کسي   فکر   نکرد   شايد   گلي  کاشته  باشم

¤ ¤ ¤

شکسپير ميگه به دنباله کسی نباش که بتوني با  اون زندگي  کني  

بلکه  به  دنباله  کسي  باش  که  نتوني   بدون  اون  زندگي   کني

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 12:19 |

عاشقم
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 12:17 |

یک = یک نیست

 

معلم پای تخته داد می‌زد

صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسيها لواشک بين هم تقسيم می‌کردند

آن يکی در گوشه ای ديگر جوانان را ورق می‌ زند

دلم می‌سوخت به حال او که بيخود های‌وهو می‌کرد و با آن شورو اشتياق تساويهای جبری را نشان می‌‌داد

بروی تخته‌ای کز ظلمت تاريک غمگين بود  

تساوی را چنين بنوشت و بانگ زد :

« يک با يک برابر هست »

از ميان شاگردان يکی برخاست

هميشه يک نفر بايد به پا خیزد

به آرامی سخن سر داد

که یک با یک برابر نیست تساوی اشتباهی فاحش ومحض اشت

نگاه بچه ها ناگاه  به يک سو خيره شد

معلم مات بر جا ماند و  شاگرد  پرسید

اگريک فرد انسان واحد يک بود باز هم يک با يکی ديگر برابر بود؟

سکوت مدحشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد

آری برابر بود

او به آرامی ادامه داد

يک اگر با يک برابر بود آنکه زور و رز به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پايين بود

 

یک اگر با یک برابر بود انکه صورت نقره گون چون قرص ماه داشتبالا نبود و ان که سیه چرده که مینالید پائین بود

 

  يک اگر با يک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می‌گرديد؟

  

 حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود پس چه کسی  ديوار چین  را بنا می‌کرد يا چه کسی  آزادگان را در قفس می‌کرد؟

 معلم ناله آسا گفت

 بچه ها زين پس در جزوه هاتان بنويسيد

که یک با یک برابر نیست

 

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 12:16 |

خواستم
از خداوند خواستم تا غرور را از من بگيرد. گفت:« نه! بازگرفتن غرور کار من نيست..بلکه اين تويی که بايد آن را ترک کنی.»
گفتم پس کودکان و انسانهای معلول را شفا ببخش. گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برايم.»
خدايا به من شکيبايی عطا فرما. گفت:« نه! شکيبايی دستاورد رنج است..به کسی عطا نميشود.آن را بايد بدست آورد.»
پس به من سعادت ببخش ای بخشنده بزرگ. گفت:« نه! بازهم نه!خود بايد متعالی شوی..اما تورا ياری ميدهم تا به ثمر بنشينی.»
|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در جمعه نهم تیر 1385 ساعت 19:17 |

نشان تو


این شعر را اقا مرتضی واسه ما نوشت و من هم واسه احترام به اقا مرتضی اون رو در وبلاگ میزارم
هنوزتوبه نکردم که دربه دربشوم
به این بهانه که یک ذره خوبتربشوم
توافتخارمنی باش تابه بدنامی
بسوزم وبه نشان تومفتخربشوم
هنوزتوبه نکردم وفرصتی باقی است
که وارث تو ویک عمرپرثمربشوم
شروعت آخرمن لحظه ای که می خواهم
به هیات فورانهای شعله وربشوم
شروعم آخرتو مثل توبخاطرتو
چرا نبایدازاین بیش شعله وربشوم؟

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 14:11 |

روزای تنهایی
 
 

روزهايي را که تنها بوده اي فراموش کن. اما هرگز لبخند هاي شيرين دوستانت را

فراموش نکن. روزهاي ابريت را فراموش کن. اما ساعات آفتابيت را هرگز فراموش نکن.

 بدبختي هايي که گاه با آنها روبرو مي شوي را فراموش کن. اما خوش بختي هايت را

 هرگز فراموش نکن. نقشه هايي را که به نتيجه نرسيده اند را فراموش کن. اما هرگز

روياهايت را فراموش نکن. شکست هايت را فراموش کن. اما پيروزي هايت را هرگز

فراموش نکن. اشتباهاتت را فراموش کن. اما درسهايي را که آموخته اي هرگز

فراموش نکن. خداوند هيچ گاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد.

 این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار

 مي دهد استفاده کني.

هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست به يا داشته باش:

هیچ وقت به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است. به مشکلاتت بگو که چه قدر

 خدايت بزرگ است.

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 13:28 |

عشق یعنی؟
عشق یعنی مستی دیوانگی  

           عشق یعنی با جهان بیگانگی

                    عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

                                 عشق یعنی سجده ها با چشم تر

                                           عشق یعنی سر به دار اویختن

                                                           عشق یعنی اشک حسرت ریختن         عشق یعنی در جهان رسوا شدن  

                       عشق یعنی مست و بی پروا شدن

                                     عشق یعنی سوختن یا ساختن

                                                     عشق زندگی را باختن یعنی

                                                                                                 عشق یعنی .....

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 5:39 |

عشق

در کار عشق ما همیشه اما بود
بی جانی ریشه از ساقه پیدا بود
آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم
دل واپسی های من از صبح فردا بود
آنشب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست
باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود
در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست
پایان عشق ما پایان دنیا نیست
مثل زلال آب من باورت کردم
می نای یک رنگی در ساغرت کردم
سلطان قلب خود تاج سرت کردم
در چشم پاک خود پیغمبرت کردم
تنها ترین مردم به دوشم کوله بار غم
از غم ها لبریزم
کوه صبور شانه ام از بار غم ها خم
من غصه ی دردم
تنهای شبگردم
تنها دو دست مهربان تو پناه من
چشمان تو تنها چراغ کوره راه من
تنها تو ماندی از همه دنیا برای من
آن شانه های نازک تو تکیه گاه من
تنها تو هستی در تمام  لحظه های من
تنها تو ماندی جز خدای من برای من
آه ای هستی من
شور مستی من
برچین. اشک مرا برچین
هستی می گذرد
مستی می گذرد
بنشین پیش دلم بنشین
از عزل فالم زد رقم با تو
نقش تقدیرم
خود تو می دانی
با تو می مانم
بی تو میمیرم
عاشق ترین مردم که می میرم برای تو
ای وای اگر باشد به تو عاشق خدای تو

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت 22:5 |

نمیدونم امشو چی بزارم
این نگهبان سکوت

شمع جمعیت تنهاست

راهب مهبد خاموش ها

حاجت دگر نومیدی.........

چشم بر راه پیامی

گرمی بازو مهر نیست

خفته در سردی آغوش پر آرامش یاس

که بیدار شود از نفس گرم امید

سر نهاده است بر بالین شبی
|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت 16:46 |

عشق و ازدواج

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چیست؟ "

استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "

و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."

استاد گفت: " عشق يعنی همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "

استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."

استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت 8:59 |

بهانه
هيچ بهانه اي نيست براي ِ نوشتن ..!
 
ولي حالا که مي شه برايِ تو نوشت ، بهترين بهانه ای براي نوشتن...
 
خيلي دوست دارم خيلي زياد
 
براي تو مي نويسم که معني عشقي براي من و عشق رو باتو حس کردم
 دوستت دارم دوستت دارم بهاره
بيش تر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!

دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!
دوستت دارم باتمام وجودم، با احساس پر از محبت

دوستت دارم بيش تر از آن چه تصور مي كني!

نمي دونم ...


فقط دوست دارم با معني بيشتراز دوست داشتن
 همه دنياي مني...    دوست دارم  ‌‌....................

 

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 23:14 |

نيم روز...


سلام: سلامي گرم به آفتاب روشن عشق
و خداحافظ اي شب تنهايي و غم
اين سرود هستي نيم روز من است. شاد زيبا و پر غرور بوي عشق تو مرا زنده کرد اما دوري تو مرا در خود گم کرد.
بشنو از عاشقت بنگر به چشمان اشک آلودم من سرگردان توام آواره و ديوانه ترينم
مرا درياب اي معشوق پاک و يکتا سرشت
دستي که در درگاهت دراز کرده ام از سر نياز نيست
در دست کلمه عشق حک کرده ام
اي زيبا ي من يک بار آن را بنگر
                                       ****
يعني ميشه؟
يعني ميشه يک بار ديگر کوير سوزان عشقمان را با آب زلال چشمه دوستي آبياري کنيم؟
يعني ميشه يک بار ديگر بذر دوست داشتن را در قلب هاي سردمان بپاشيم؟
يعني ميشه يک بار ديگردرحالي که گرماي دست هاي همديگررا حس مي کنيم زيرسايه درخت زيباي محبت بنشيم وبا تمام وجود مان زلالي و پاکي چشمه دوستي را احساس کنيم
 يعني ميشه يک بار ديگر در حالي که چشم هايمان و قلب هايمان و تک تک اجزاي بدنمان با هم آواز زيباي عاشقي را سر مي دهند در مقابل هم بنشينند
 يعني ميشه يک بار ديگر غم و غصه و درد و دوري از هم را در صندوقچه خاطراتمان بگذاريم و آنها را به دست فراموشي بگذاريم و آنها را به سرزمين خاکستري بدون عشق ببرد؟
                                        ****

سفر...
تو آهنگ سفر کردي و رفتي
                                   مرا بي تاب تر کردي و رفتي
نپرسيدي ز حال و روزگارم
                                  دلم را در به در کردي و رفتي

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 7:26 |

عشق...

دنبال عشق بودم و من عاشق.....شدم

عاقبت عشق حقيقی يافتم و خرسند شدم

جايی به جز کلبه ی عشقت نيافتم

روزنه ای زعشق ديدم و آن را شکافتم

راهی نروم جز ره عاشقی و احساس

جايی که در آن پيچيده است بوی گل ياس

بنازم دلبرم عشق و خدا را

بهار عشق و اين شور و نوا را

به نام اين خدا سوگند بادا

هوای عشق پر کرده فضا را

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 6:47 |

عشق

عشق بين دو نفر اين نيست كه هر دو زير باران خيس شوند عشق آن است كه يكي چتر شود براي ديگري... و ديگري هيچگاه نفهمد كه چرا خيس نشود

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 18:45 |

دلم می خواد

دلم مي خواد بر روي شانه هايت زار زار گريه كنم.

.دلم مي خواد شانه هايت تكيه گاهي باشد براي زندگيم.

دلم مي خواد دستان گرمت اميد بخش زندگيم باشد .

دلم مي خواد سرم را بر قلبت گذارم و صداي قلب پر آشوبت را بشنوم.

 و آتشي روشن براي زندگي با شد.

دلم مي خواد اشك هاي شوقم را با دستانت پاك و با اغوش پر

 مهرت غم هاي دلم و شادي هايم  را با خودت تقسيم كني.

صداي زيبايت به من آرامش مي بخشد، طنين انداز قلبت به من اميد مي بخشد  .

 دستان گرمت به من زندگي و اغوش پر مهرت به من محبت اهدا مي كند.

دلم مي خواد تا ابد در اغوشت بمانم و با صداي طنين اندازت تا ابد صدايم كني

 شب ها يي كه من و تو در كنار هم نا مه هاي كهنه مان را با هم مي خوانيم

 و با ياد آن روز ها عشقي دوباره در وجودمان شكوفه مي زند كاش با محبتت

 آتشي را كه در دل دارم سيراب مي كردي كاش عشقي را كه از ان

 ياد مي كنيم به آن وسعت بيشتري مي داديم.

كاش با دستانمان خانه ي مهر وبا آغو شمان سقف آن خانه مي ساختيم

 و با بوسه هايمان اين خانه را هر چه آباد تر كنيم با آتش عشقمان شعله ي

 ان خانه را نوراني تر كنيم دلم مي خواد تا عمر داريم در كنار هم عاشقانه زندگي كنيم.

اي يار من بيا و با من باش تا عمر در جان دارم در كنارت مي مانم ،اي يار بيا.

اي همصداي قلبم بيا با هم بسازيم يه خونه از محبت.

يه خونه از محبت با عشق هم بسازيم

يه خونه كه رو بومش پرستو ها بخونن

يه خونه كه ستونش از جنس پاك عشقه.

 يه خونه كه كوچيكه اما برام يه دنياست.

حوض قشنگ آبي ش قد يه در ياست.

چه خوبه زير يه سقف با تو بودن هميشه

چه خوبه توي خونه عطر تنت بپيچه.....

هميشه و هميشه دوستت دارم هميشه


 

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 18:42 |

دوست دارم

اگه یه روز اومدم دیدم داری گریه میکنی سعی

نمیکنم آرومت کنم خودم باهات گریه می کنم.

اگه یه روز اومدم و دیدم قصد رفتن داری سعی

 نمی کنم منصرفت کنم خودم باهات میام .

اگه یه روزدیدم که میخوای بری اون دنیا سعی

نمی کنم معالجت کنم خودم باهات میمیرم

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 7:25 |

عشق

كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد                           تب غرور چه بالاست بين آدم ها


چه ماجراي عجيب ايست اين تپيدن دل                     و اهل عشق چه رسواست بين آدم ها


چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم؟                     طلوع عشق چه زيباست بين آدم ها!


تمام پنجره ها بي قرار بارانند                                چقدر خشكي و صحراست بين آدم ها


و كاش صبح ببينيم باز مثل قديم                             نياز و مهروتمناست بين آدم ها...


بهار كردن دل ها چه كار دشواريست                      و عمر شوق چه كوتاست بين آدم ها

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 7:15 |

گر عاشق شدی

گرعاشق شدي بايدبسازي هزاران رنج داردعشق بازي تو بايد باستمهايش بسازي مبادادرمصاف غم ببازي اگر عاشق شدي ترک جفاکن وفاداري توباعاشق دلان کن اگرقلبت هزاران بار بشکست اگربرتوغبارغصه بنشست اگراززندگاني تنگت آمد اگرازخَلق دنيا ننگت آمد مبادالحظه اي نوميدگردي مبادا ازخدا يت دورگردي توبرخيزآتش عشقت فزون کن هرآن جزمهريارازدل بُرون کن

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 6:28 |

اگه...
اگه لباسای معمولی بپوشیم می گن شما اصلا سلیقه نداری

 .اگه زیاد بگیم دوستت دارم می گن باز چه نقشه ای تو سرته

؟اگه نگیم دوستت دارم می گن پای کس دیگه ای وسطه؟

 اگه زیاد بهشون زنگ بزنیم می گن اعتماد نداری ؟

اگه یه مدت زنگ نزنیم می گن مثل اینکه سرت خیلی شلوغه؟

 اگه تو خونه زیاد بخندیم می گن دیونه شدی؟

 اگه نخندیم می گن چه مرگته لندهور؟

 اگه شام بخوایم می گن همش به فکر شکمشه اگه نخوایم می گن ها عاشق  شدی

حالا هم که عاشق شدیم میگن عشق گناهه

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 6:25 |

اگر...

اگه دبیر ریاضی بودم ثابت میکردم که چگونه شعاع نگاهت ازمرکز قلبم میگذرد

اگه دبیر شیمی بودم نام تو را در قلبم پخش میکردم تا محلول با محبت شود

اگه دبیر دینی بودم میدانستم که بعد از خدا تو را میپپرستم

اگه دبیر جغرافیا بودم میدانستم که خوش اب و هواترین منطقه اغوش گرم توست

اگه دبیر زبان بودم با زبان بی زبانی میگفتم عاشقتم ، دوست دارم

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 8:28 |

من دارم بهار بهار

 

من دارم بهار بهار می بازم به روزگار
دلمو ورق ورق صدامو هوار هوار

می مونم صبور صبور می شکنم غرور غرور
آخ که زندگیمو من می بازم کرور
من دارم داقون می شم زیر این سقف خراب
چی می خوای تو از جونم واسه پاهام تو یه جون
به تو که فکر می کنم توی قلبم آتیش
دردم آروم نمیشه پهلوهام تیر میکشه
ساعتم میشکنه باز تو قمارلحظه هاش
تا مثل برگ خزون نریزم یواش یواش

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 7:31 |

بهاره

روي دفتر هايم

روي ميز تحريرم،روي درختان،روي ماسه،روي برف

              ” نام تو را مي نويسم”

روي همه ي صفحه هاي خوانده شده،روي صفحه هاي سفيد                                          ” نام تو را مي نويسم”  

روي سنگ و خون وكاغذ يا خاكستر

            ” نام تو را مي نويسم”

روي جنگل و كوير،بر آشيانه ها و گل هاي طاووسي

           ” نام تو را مي نويسم”

روي همه ي تكه پاره هاي آسمان لاجوردي،

روي مرداب اين آفتاب پوسيده،روي رودخانه،اين ماه زنده

          ” نام تو را مي نويسم”

و به نيروي يك واژه،زندگي را در سر مي گيرم

من براي شناختن و ناميدن تو

پا به جهان گذاشتم.

             ”بهاره”     

|+| نوشته شده توسط حامد موسوی در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 7:24 |